خیلی جستجو کردم
تا اطلاعاتی درباره شخصیت واقعی عموم
نوروز و حاجی فیروز شخصیت های سال نوی ایرانی(والبته بسیاری کشورهای آسیایی) چیزی
پیدا کنم ، اما همین اطلاعای را که در ادامه آورده ام پیدا کردم ، بسیار ناقص، ناهماهنگ باهم و کوتاه!! اما
درباره باباننوئل در سایت های فارسی مطالب بیشتری بود که آن را هم در ادامه آورده
ام ، مطالبی که حکایت از تحقیق و توجه به این شخصیت یال نو مسیحی است . حتما بخوانید و قضاوت کنید:
عمو نوروز نماد
کسی است که برکت می دهد، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم عاشق و منتظر عمو
نوروز است. معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است، جز در بعضی از اساطیر مصری که
زمینش مذکر است، معمولا زن و زمین یکی هستند.در فرهنگ
ایرانی،عمو نوروز پیر مرد مهربانی است كه هرسال روز اول بهار، فرا رسیدن
بهار و آغاز سال نو را به مردم دنیا خبر می دهد.در داستان های قدیم ایرانی آمده
است:
پیرزنی به نام بی بی گل بهار در
یك خانه ی كوچك به تنهائی زندگی می كرد. حیاط خانه ی او پر از درختان میوه و گلهای
رنگارنگ بود. او خیلی دوست داشت كه عمو نوروز را ببیند. او هر سال چند روز قبل از آمدن
بهار حسابی خانه تكانی می كرد. روز اول بهار صبح زود از خواب بیدار می شد و حیاط
را آب و جارو می کرد.
بی بی گل بهار لباس
های نو و تمیز می پوشید.
او سفره هفت سین را درایوان خانه پهن می كرد و در سفره سیب، سنبل،
سكه، سنجد، سیر، سركه و سبزه می گذاشت. اودر كنار سفره به انتظار عمو نوروز می
نشست.
اما مثل
هر سال، بی بی گل بهار از خستگی زیاد به خواب می رفت،و وقتی بیدار می شد كه عمو نوروز بعد از
خوردن شیرینی واستراحت در كنار سفره ی هفت سین رفته بود تا آمدن بهار را به مردم
شهر ها و روستاهای دیگر خبر بدهد. عمو نوروزمثل سال های قبل شاخه گلی هم روی سفره ی هفت سین او به
یادگار گذاشته بود. اوبرای دیدن عمونوروزمی بایست یك سال دیگر صبر كند. هنوز هم
كسی بدرستی نمی داند كه آیا بی بی گل بهار موفق شده است كه عمو نوروز را ببیند یا نه ! اما بعضي ها مي گويند اگر بي بي گل بهار چشمش به عمو نوروز بيفتد، دنيا به
آخر مي رسد ولي معلوم نيست كه اين حرف درست باشد. بايد صبر كنيم تا بالاخره
چشم بي بي به جمال عمو نوروز روشن شود. اگر دنيا به آخر رسيد معلوم مي شود
كه راست گفته اند يا نه.


اما داستان حاجی فیروز
بسیار جدی تر و مهم تر است:
حدس زده می شود که
سیاهی صورت حاجی فیروز باید مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان باشد.
ظاهرا داستان از
این قرار است که “ایشتر” که همان الهه تموز است شاه دوموزی- را برمی گزیند یک روز
الهه به زیرزمین می رود و با ورود الهه به زیرزمین، در روی زمین باروری متوقف
میشود. نه دیگر درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی هست.
خدایان که از
ایستایی جهان ناراحت بودند، برای پیدا کردن راه حل جلسه میکنند و قرار میشود که
نیمی از سال را «دوموزی» به زیر زمین برود و نیم دیگر سال را خواهر دوموزی که
«گشتی ننه» نام دارد، به جای برادر به زیرزمین برود وقتی دوموزی به روی زمین می
آید، بهار میشود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دلیل آمدن اوست. وقتی
دوموزی را به زیرزمین میفرستند، لباس قرمز تنش میکنند و دایره، دنبک، ساز و نی لبک
دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز. صورت سیاهش هم مربوط به بازگشت از دنیای
مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین است. همه می دانیم
حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گیری این اسطوره
بی خبریم.
نوروز جشنی
مربوط به پیش از آمدن آریایی ها به این سرزمین است لااقل از دو سه هزار قبل این
جشن در ایران برگزار می شده و به احتمال زیاد با آیین ازدواج مقدس مرتبط است. تصور
می شده که الهه بزرگ، یعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می
کند."
این الهه را
"ننه" یا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن
"نانای" و معادل بابلی و ایرانی آن "ایشتر" و "
آناهیتا" است. تا آنجا که می دانیم این الهه خدای جنگ، آفرینندگی و باروری
است.
اینانا یا ایشتر
که در بین النهرین است عاشق 'دوموزی' یا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس
تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."
تموز یا دوموزی
در این داستان نماد شاه است. الهه یک روز هوس می کند که به زیرزمین برود. علت این
تصمیم را نمی دانیم. شاید خودش الهه زیرزمین هم هست. خواهری دارد که شاید خود او
باشد که در زیرزمین زندگی می کند. اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می برد. او
باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد.
خواهری که
فرمانروای زیرزمین است، بسیار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه
مقداری از جواهرات الهه را بگیرند. در آخرین طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را
هم می گیرند و فقط استخوان هایش باقی می ماند.
از آن طرف روی
تمام زمین باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گیاهی هست و نه زندگی. و
هیچکس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند
و وزیر الهه را برای چاره جویی دعوت می کنند الهه که پیش از سفر از اتفاق های
ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصیت کرده بود که چه باید بکند.
به پیشنهاد وزیر خدایان موافقت می کنند یک نفر
به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز
شود. در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی
کشید؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همین دلیل خدایان مقرر می کنند. نیمی از سال
را او و نیمه دیگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زیرزمین
بروند تا الهه به روی زمین بازگردد.
دوموزی را با
لباس قرمز در حالی که دایره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زیرزمین می
فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از زیرزمین و آغاز
دوباره باروری در روی زمین است.

امروزی
ها از حاجی فیروز اینگونه می گویند:
از پیدایش
نوروز تا تداوم آن در طول تاریخ آنچه مشترك بوده، روح شادى و شادمانى است.شادى در
نزد ایرانیان از درجه والاى اهمیت برخوردار است. آنگونه كه معتقدند خداوند در آفرینش پس از خلق آسمان و زمین، نشاط را
نیز خلق كرد. این رتبه بندى بیانگر این واقعیت است كه خداوند شادى را از شرایط زیستى
انسان و لازمه ادامه حیات دانسته است. پس نوروز كه روزهاى شادى طبیعت است، باید با
شادى و خنده آغاز شود تا خانواده در همه سال خنده بر لب و شاد باشد.از این رو
افرادى با شكل هاى خنده آور و سرودهاى خوش و اجراى حركات نمایشى و موزیكال شاد،
خنده و شادى به خانه مى آوردند و با حركات و آوازهاى خود مردم خانه و كوچه و بازار
را شادى مى بخشیدند.او كه فردى نیك سیرت و سیاه صورت است،حاجی فیروزخوانده مى شود.
نظر برخى محققان در مورد انتخاب رنگ صورت و پوشیدن لباس سرخ، بر این
است كه این انتخاب خود نمادى از یك تحول عظیم طبیعى است. این كه بهار شكوفه هاى
سرخ را در میان سیاهى سرما ارمغان مى آورد، الهامى براى طراحى صورت و
لباس حاجی فیروز است.
صورت سیاه شده وى نمادى از سیاهى سرماى زمستان است و لبان و لباس هاى سرخش نمادى
از بهار كه بر پیكره این سرما مى نشیند و حركات و آواز خواندی اش نیز دلیلى بر
همین ادعاست. گویا این كار در قدیم به عهده غلامان سیاه بود كه به علت طرز تلفظ
ناقص و نامأنوس واژه ها و طبع شادى طلبشان، مردم را به خنده و شادى و امید وا مى
داشتند.
اما
اینکه این سنت در کنار سایر سنتهای نوروزی تا چه اندازه در آستانه فراموشی است
مجال وسیعتری می طلبد، ولی حداقل می توان به این نکته اشاره کرد که رسانه ها به
بهانه چنین مناسبتهایی موظف به معرفی این سنتها و زنده نگه داشتن آنها برای نسل نو
می باشد.نسلی که به واسطه کم کاری مسئولین و هجوم فرهنگ غرب،با سنتهای اصیل ایرانی
بیگانه شده است
گسترش بابا نوئل و فراموشی عمو
نوروز:
گفته می
شود بابانوئل يك كپي و بدل از عمونوروز ايراني
ااست که به شكلهاي مختلف در دنیا جا افتاده است ولي ما نتوانستيم عمونوروز خودمان را كه نماد
مهرباني، محبت، سلامتي و نيكوكاري ايرانيان است به دنيا معرفي كنيم.

نوروز
ميراث بزرگ ايران فرهنگي است كه مرزهاي آن تا تركستان چين، تاجيكستان، ارمنستان،
آذربايجان، قزاقستان، قرقيزستان، تركيه و از سوي ديگر تا شبه قاره هند و قلب
آفريقا كشيده شده است اما بچه های ایران و
این کشورها با بابانوئل انس دارند و او را خوب می شناسند اما عموم نوروز را حتی
خیلی هایشان نمی شناسند و بقیه هم در حد نامی از او می داندد
عمو
نوروز نماد شخصيت ايراني و نشانه آمدن بهار است، در مقابل عمونوروز در روايات كهن
ايراني «نه نه سرما» است زماني كه «نه نه سرما» سرما را با خود ميبرد عمونوروز خبر آمدن بهار را ميدهد
و سپس «مير نوروزي» ميآيد.
عمو
نوروز در حكايات و مستندات تاريخي نماد يك تغيير فصل است، در ايران باستان وقتي
آهنگ هستي ضربان زندگي ميگيرد نشانه آمدن عمو نوروز بوده است.
ما اين
شخصيت را به طور دقيق ميشناسيم ولي منابع و مصاديق درباره آن خيلي كم است، اگر ما
بخواهيم داستانهايي كه درباره عمو نوروز وجود دارد را بررسي كنيم ميبينيم كه با منابع
بسيار كمي مواجه ميشويم.
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در حدود سال 1353 بود كه كتابي با
عنوان قصههاي عمو نوروز منتشر كرد ولي ديگر رها كرد و ادامه نداد ولي در مقابل کشورهای
دیگر درباره «بابانوئل» چهكتاب ها نوشته اند
و چه فيلم ها ساخته اند و
کل دنیا را مسحور بابانوئلی کرده اند
افسانه
بابانوئل :
چندسال پیش در
شبکه دو بی بی سی فیلم مستندی رو تحت عنوان "چهره واقعی بابانوئل" پخش کردند که برای من که از بچگی عاشق بابانوئل بودم درهای یک دنیای جدیدی رو باز کرد.
یک دنیای واقعی.

بابانوئل
افسانه ای است که به یک قدیس در سده های اول میلادی برمی گرده. قدیسی که
در زمان زندگیش با کارهای خیرش زبانزد همشهری هایش بوده و بعد به افسانه بابانوئل
تبدیل می شه.
بابانوئل
امروزی ما تغییر شکل یک اسقف متعصب از جنوب ترکیه بوده با دماغی شکسته و اعصابی
ضعیف و دلی چون دریا. اسم این اسقف نیکولاس یا نیکولا بوده.
برگردیم
به 1700 سال پیش. در ساحل جنوبی ترکیه امروز بقایای یک شهر باستانی هستش. شهری که به
اسم مایرا که زادگاه بابانوئل ما، یعنی نیکولای قدیس بوده. در یک قسمت از این شهر
خانه های غار مانند وجود داشته که از صخره ها تراشیده شده بودن و قسمت دیگرش خانه
های سنگی. در این شهر رومی ها حکومت می کردن و مسیحیان رو که اون زمان یک فرقه
مخفی بودن سرکوب می کردن. بابانوئلی که ما ازش حرف می زنیم و اینجا بهش سانتاکلاز میگن در اون
شهر و در اون شرایط به دنیا م آد. فرانکو یک پژوهشگر ایتالیایی که رد پای بابانوئل
رو دنبال کرده درباره این شهر میگه: این شهر باستانی سرشار از احساسات مذهبی
مسیحیه. جایی که کارهای خیر نیکولا سر زبانها افتاد و بعدها به صورت مراسم کریسمس
مثل کادو گذاشتن زیر درخت کاج رواج پیدا کرد. اینجا بود که 1700 سال پیش در
دورافتاده ترین گوشه امپراتوری روم افسانه بابانوئل زاده شد.
نیکولا
در همون خردسالی پدر و مادرش را از دست می ده و ثروت زیادی رو براش به ارث می
ذارن. نیکولا در سنین بالاتر به یک روحانی خیرخواه شهرت پیدا می کنه. کارهای خیر
نیکولا زبانزد مردم میشه. کارهای خیری که بعدا جزو رسم و رسوم کریسمس امروز می شه..
تاریخدانان معتقدند که رسم کادوهای کریسمس به یکی از کارهای خیر
نیکولا مربوط می شه. نیکولای قدیس باخبر می شه پدر فقیری در شهرش می خواد از فرط
تنگدستی دخترانش رو بفروشه. نیکولا شبانه و مخفیانه از خانه اون مرد کیسه سکه های
طلا به داخل خونه می اندازه و فرار می کنه. شب سوم پدر فقیر کمین می شینه و نیکولا
رو شناسایی می کنه و دستش رو می شه.
کم کم
نیکولا از یک روحانی به یک اسقف و بعد در زمان خودش به یک قدیس نیکوکار مشهور می
شه. ولی بر خلاف این نیکوکاریش و بر خلاف اونچه که در چهره بابانوئل امروزه دیده
می شه، نیکولای قدیس یک مرد خوش اخلاق و خندان نبوده. از استخوانهایی که از نیکولا
باقی مونده و امروز در زیارتگاهی در شهر باری در جنوب شرقی ایتالیا نگهداری می شه،
آثار شکستگی روی صورتش دیده می شه که نشون می ده نیکولا در طول زندگیش دعواها و
زدوخوردهای زیادی داشته.
در
برنامه مستند شبکه 2 بی بی سی که درباره بازسازی چهره واقعی بابانوئل بود، جمجمه
نیکولای قدیس بررسی شد. جمجمه ای که به همراه بقیه استخوان های بدنش در یک تابوت
بزرگ سنگی قرار داره و هیچکس حق دیدن یا دست زدن به اون رو نداره. فقط 50 سال پیش
اجازه داده شد که مورد تحقیق علمی قرار بگیره و الان فقط عکس و نقشه اندازه های
اون در دست هست.
استخوان
های نیکولای قدیس قرن سه میلادی که در طول تاریخ به شخصیت بابانوئل تبدیل شده بعد
از مرگش در کلیسایی در شهر خودش پتارا نگهداری می شده و گفته می شه که از استخوان
های اون چیزی شبیه به گلاب ساطع می شده. گلابی که کشیشان کلیسا در بطری های کوچک می ریختند و به زائران می
فروختند. این
استخوان ها در قرن 11 میلادی به وسیله ملوانان ایتالیایی دزدیده می شه و به کلیسا
و زیارتگاه امروزیش در شهر باری آورده می شه. این استخوان ها هنوز اونجاست و هنوز
تصور می شه که از خودشون مایعی معطر بیرون می دن.
فرانکو
محقق ایتالیایی که داستان زندگی بابانوئل و در نتیجه نیکولای قدیس رو دنبال می کنه
در اینباره می گه: من خوشحالم که استخوان های نیکولای قدیس تا امروز در ایتالیاست
حداقل به کلی مفقود نشده ولی خوب در عین حال از اینکه این استخوانها از کلیسای
اصلی اش به وسیله ملوانهای ایتالیا دزدیده شده شرمنده هستم. شاید اگر استخوان ها
به ایتالیا آورده نمی شد هیچوقت افسانه بابانوئل متولد نمی شد و خیلی از رسم و
رسوم های کلیسا به وجود نمی آمد.
یکی از
رسوم امروزی کریسمس که به خاطر نقل و انتقال استخوان های نیکولا به ایتالیا باب شده،
گذاشتن شیرینی یا کادو در جوراب های رنگی که معمولا به شومینه میخ می کنن یا به
درخت کریسمس می بندند. در قرن 12 میلادی راهبه های فرانسوی بعد از رفتن به
زیارتگاه باری تحت تاثیر این قدیس قرار می گیرند و به تقلید از اون میوه و خشکبار
و آجیل در جوراب پر می کنند و شبانه در خانه فقیران می گذارند.
ولی چه شد چهره بابانوئل صدها سال بعد به شکل بابانوئل خندان با لباس
قرمز درآمد و چرا روز تولد سنت نیکولا با کریسمس یکی شد؟
الیستر مک گراث از دانشگاه آکسفورد: پیروان آیین پروتستان که مخالف
سرسخت خرافات مذهبی بودند، روی افسانه سازهایی که درباره نیکولای قدیس شده بود
خیلی حساسیت به خرج دادند و جشن های مذهبی مربوط به این قدیس رو ممنوع کردند از
جمله جشن 6 دسامبر که مربوط به نیکولای قدیس بود. ولی مردم آنقدر به نیکولا و
افسانه بابانوئل علاقه پیدا کرده بودن که روز تولدش رو با روز تولد مسیح یکی کردن
تا به اون بهانه جشن های مربوط به این قدیس همراه کریسمس برگزار بشه و از بین نره.
افسانه
نیکولای قدیس به تدریج تغییر شکل داد و تصویری که ازش در نقاشی ها کشیده می شه
دیگه از حالت یک قدیس خارج شد. در قرن 18 میلادی نیکولای قدیس رو به شکل یک کوتوله
خندان نقاشی کردن و این شخصیت رو به شکل یک پیرمرد خندان ترسیم 19 نقاشی به اسم
توماس نکست کرد و در قرن 20 شرکت نوشابه سازی کوکاکولا تصویر بابانوئل رو که دو
قرن پیشتر نقاشی شده بود رو با تبلیغاتش جهانی کرد. ولی هنوز استخوان های نیکولای
قدیس معجزه می کند و الان در کلیسای باری، شیلنگ باریکی به داخل حفره ای در تابوت
سنگی نیکولا وارد شده و از اون قطره قطره مایعی به داخل یک بطری کوچک ریخته می شه.
دربرنامه
مستند بی بی سی برای اولین بار بعد از 50 سال دوربین کوچکی رو وارد قبر کردن تا
بتونن داخلش رو ببینن. فرانکو: استخوان ها کاملا سیاه شده و به خاطر رطوبت شدید،
داخل تابوت سنگی داره پودر می شه. در قبر آب جمع شده و شاید تا 100 سال دیگه این
استخوان ها کلا پودر بشه و از بین بره. این آخرین بازمانده بابانوئل است که به بشریت تعلق داره.